۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

علی تمام راه برگشت تا خونه رو زیر بارون پیاده اومده بود. رسید خونه شروع كرد بود به شستن تلنباری از ظرف. تمام این مدت یک سوال ذهنش رو مشغول کرده بود. با اینکه آرین ازش خواسته بود هر حرفی هست همین امشب بزنه ولی نتونسته بود اين سوال رو بپرسه. اینکه چرا میخواهد ترکش کنه؟ شاید از این ترسیده بود که از آرین بشنوه كه نمیخواهدش. ولی چه چیز این نگرانش میکرد؟ شاید نمیخواسته به تمام احساسات این مدت شک کنه. شاید علی ترجیح داده شرایط رو مقصر بدونه و تمام فانتزی های این مدت رو واسه خودش نگه داره. ياد بوسي افتاد كه از لب های آرين گرفته بود. ولي يك دروغ هم گفته بود اين كه عاشق ارين هست. ولي خيلي دوستش داشت و نتونسته بود خودش رو در بوسيدن آرين كنترل كنه. از نظر علي عشق لغت بزرگیه و مسئولیت زيادي داره. در حال ظرف شستن بوي عطری كه آرين به لباسش زده بود به مشامش رسيد. يك دفعه دلش لرزيد. با خودش زمزمه کرد "نکنه عاشق شدم..."
حالا 2 سال از اون ماجرا می گذشت و به جزء اون سوال خیلی سوال های دیگه اجازه نداده بود که علی آرین رو فراموش کنه. ولی هیچ وقت با آرین تماس نگرفته بود و دلیلش رو بپرسه یا ازش بخواد برگرده. علی نمی خواست در مورد رابطه ای که آرین نمی خواسته، اون رو در تنگنای انتخاب بذاره. از طرفی هم نگران این بود که نکنه آرین منتظر تماس علی بوده؟ ولی آیا اگه آرین هم علی رو دوست داشته شجاعت این رو داشته که با علی تماس بگیره؟ ولی نکنه که آرین می خواسته که از دوست داشتن علی مطمئن و منتظر تماس علی بوده؟
تمام این 2 سال این سوال ها ذهن علی رو مشغول کرده بود و نگذاشته بود این رابطه واسه علی تموم بشه. رابطه ای که خیلی زود تموم شده بود و این سوال ها رو بی پاسخ گذاشته بود.
علی رو تخت می چرخه و به صورت زیبای مهتاب که کنارش خوابیده بود خیره میشه.



۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

حس غریبی دارم
این حس رو دارم که با چشم های بسته دارم تو یک رودخونه شنا میکنم و این احتمال وجود داشته باشه که این رودخونه هر لحظه به پیام برسه
تو این شرایط نمیتونی دستات رو باز کنی و آزادانه شنا کنی هر لحظه ممکنه دستت به تخته سنگ ها بخوره

۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

سکوت مفهوم اصلی زندگیم شده. از این میترسم که دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشم

۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه




برگرفته از: بودا، کرگدن، Khaggavisana برگردان:ع. پاشائی، انتشارات مروارید، چاپ چهارم

چوب را برای هر آن چه زندگی می کند کنار بگذار،
با آن هیچ کس را میازار؛
میلی برای فرزند، نه- پس چه گونه میلی برای دوست؟
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
 
از همراهی محبت زاید،
و از محبت، رنج.
چون این زهر را که از محبت برمی تراود ببینی،

به کردار کرگدن تنها سفر کن.
 
با دلسوزی یاران یکرنگ خود
مرد، با دلی دربند، از مقصد غافل می ماند:
چون در دوستی این بیم را بینی
به

کردار کرگدن تنها سفر کن.

او همچون شاخه های انبوه خیزران
مشتاق فرزند و همسرست:
هم بدان سان که فراز شاخ های بلند از پیچیدگی آزاد ست

 به کردار کرگدن تنها سفر کن.
 
گوزن آزاد، آزادانه می خروشد،
از برای غذای خود به هر جای که خواهد همی رود:
ای فرزند، در این آزادی نظر کن،

 به کردار کرگدن تنها سفر کن.

در همه جا آزاد، تک و تنها،
و به این و آن نیک خرسند:
خطرها را بیباک به جان خریدار،
 

به کردار کرگدن تنها سفر کن.

اگر دوستی بیابی که با او سفر کنی
مجذوب و ثابتقدم، لایق،
بر خطرها همه غالب
آگاه و خوشدل همسیر او باش.

چون کسی را که به همسفری ارزد نیافتی
کسی که ثابتقدم و مجذوب نیست،
هم بدان سان که راجه سرزمین فتح شده را وا می گذارد،

 به کردار کرگدن تنها سفر کن.

کام های شادی آور، شیرین، مجذوب کننده،
دل را به شکل های گوناگون آشفته می کنند:
با دیدن این زهر زادهء کام،

 به کردار کرگدن تنها سفر کن.

« از برای من طاعون، آماس، درد هست،
و نیش، هراس، و بیماری»!
با نظارهء این هراس در زادهء کام،
 

به کردار کرگدن تنها سفر کن..

*
گرما و سرما، گرسنگی و عطش،
باد، آفتاب، صفِ مگسان، ماران:
با غلبه بر یکی و همهء اینان،
به کردار کرگدن تنها سفر کن

 
چونان که پیل سترگ و تناور، به گونهء نیلوفر،
که چون میلش به گوشه های جنگل باشد
گله را ترک می گوید
به کردار کرگدن تنها سفر کن

این برای آن که انبوه مردمان را دوست می دارد نیست
رسیدن به آسایش گذرنده:
سخن خویشاوند خورشید را به راستی بشنو،

  به کردار کرگدن تنها سفر کن.
 
با ترک بیهودگی های نظر،
راه درست را برده، طریقت را یافته:
« می دانم! مرا دیگری دلیل نیست!»

 به کردار کرگدن تنها سفر کن

آز رفته، تزویر رفته، تشنگی رفته، شک رفته،
و فریب ها را همه بر باد داده،
از جهان یکسره بی نیاز گشته
 

به کردار کرگدن تنها سفر کن.

بازی، خوشی ها، شادی، و نشاط این جهانی،
به همهء این ها دست یازیده و بی توجه بدان ها؛
دور از فرّ و شکوه و به راستگوئی،

 به کردار کرگدن تنها سفر کن.

پسر، همسر و. پدر، مادر و خواسته،
چیزهای ثروت افزای، گره های خویشی،-
این لذات را به یکباره باز نه،
 

به کردار کرگدن تنها سفر کن.
 
با چشمانی فرو افتاده، بی درنگ،
با حواسی نگهبانی شده، با اندیشه هائی نگاهبانی شده،
با دلی که نه چرکین شود نه بسوزد،
 

به کردار کرگدن تنها سفر کن.

آن ها جز بند چیزی نیستند، و شادی شان کوتاه،
شیرینی شان اندک، و رنج هاشان بسیار،
همچون قلاب هائی در گلویند! این را بدان و با یقین
 

به کردار کرگدن تنها سفر کن.

ای پدر خانواده! زیورها را به دور افکن
چونان که درخت مرجان بهنگام برگریزان:
و در جامهء زرد بیرون آی.

 به کردار کرگدن تنها سفر کن.

مزه ها را تشنه مباش، مگر از آز آزاد،
با گام های سنجیده خانه به خانه می رو،
نه خواجه، نه بندهء کس،

 به کردار کرگدن تنها سفر کن.
از پنج مانعِ دل آزاد،
دور از هر آلودگی، یقین تو
به هیچ کس، از مهر و کین برکنده،
به کردار کرگدن تنها سفر کن

از شادی ها و دردها
نشاط ها و رنج های از پیش شناخته روگردان باش؛
یکسانی و آرامش را یافته، پاک،
 به کردار کرگدن تنها سفر کن

در تلاش یافتن دورترین مقصد،
نه در اندیشه سست، و نه در راه ها تن آسان،
در آغاز نیرومند، استوار، پایدار.
 .به کردار کرگدن تنها سفر کن

از تنها تفکر کردن غافل منشین،
در میان چیزها همواره با« درمه» سفر کن،
زنده از زهر همهء وجودها،
 به کردار کرگدن تنها سفر کن.

مشتاق به عزم پایان دادن تشنگی،
شنوا، بیدار، یکدل
بس کوشا، با یقین، با ذمّهء خلاصه
  به کردار کرگدن تنها سفر کن.

چون شیر بی باک از آوازها،
چون باد نه در بند دام،
چون نیلوفر بی آلایش آب،
 
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

تو نیز چونان شیر، با فکِّ نیرومند،
شاه جانوران، که فاتحانه می رود،
رخت و تخت خویش به دور افکن،
 به کردار کرگدن تنها سفر کن.

یکسانی، دوستی، شفقت، آسایش،
و دلسوزی بهنگام را دنبال کن،
طاق، نه با دیگری در همهء جهان جفت،
 به کردار کرگدن تنها سفر کن.

و آزاد از شهوت، فریب و کینه
بندها را گسسته،
به هنگام از میان رفتن زندگانی بی هراس،
 به کردار کرگدن تنها سفر کن.

مردمان خدمت می کنند و به قصدی همراه می آیند:
در این زمانه دوستانی که چیزی چشم[از تو] نداشته باشند اندکند:
مردمان در مرادهای خودپسندانه دانا، ناپاک اند.
 به کردار کرگدن تنها سفر کن.

۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

1 Sep 2011

ساعت یازده شبه که از آفیس دارم میرم خونه. روی صندلی اتوبوس نشستم و سرم رو به عقب تکیه دادم. چشمام رو می بندم. سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم. باید تا فردا این پروپوزال لعنتی رو تحویل بدم. دیگه یک لحظه هم نمی خوام رو این چرندیات کار کنم. همین جور که فکر ها از سرم میگذره بوی یک عطر زنانه که با بو مشروب مخلوط شده از صندلی عقب به مشامم میرسه. عطرش ارزونه. سعی می کنم عطرهای دختر هایی که توی زندگیم مهم بودن رو به یاد بیارم. به سختی دو تایی یادم میاد. که البته یکیشون کار سختی نبود. چون تازه اس. بیست و هفت سالمه. آدم ها چه نقشی داشتن تا حالا؟ با صدای سرفه خانم پشت سرم حدس میزنم حدود پنجاه سال سن داشته باشه. تو سن این من چه احساسی نسبت به زندگیم دارم؟ باز خوبه زدن عطر واسش مهمه.
قردا جمعه اس. نمی خوام به کار فردا فکر کنم. از حالا منتظر دو تا مهمونیه تولدیم که آخر این هفته در پیشه...

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

دیگه هیچ کس در دنیام وجود نداره. اینجا هم بیشتر به یک دفتر خاطرات خصوصی تبدیل شده تا حرف زدن با کسی. این هم دنیاییه. خیلی خوابم میاد ولی دلم نمی خواد بخوام چون فردا همون روز تکراری، هفته تکراری. نه ماه رو دیگه تشخیص نمی دم. آخر هفته میشه. دو روز می خوابم. بعد دوباره اول هفته. چقدر خوبه کسی اینجا رو نمی خونه که بگه قدر موقعیتی که توش هستی رو بدون.
کاش خوابم نمیبرد

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

the beaver


اینقدر سنگین شده ام که نمی تونم از تخت جدا بشم. احساس می کنم زندگیم نهایتا در یک سمور مسخ میشه. فیلمی می دیدم به اسم سمور (The Beaver). شخصیت اصلی فیلم در حالی که آدم کاملا موفقی بود کاملا به نسبت به زندگی بی انگیزه شده بود.  همیشه می خوابید. یک بار که تصمیم به خودکشی گرفت و نا موفق بود شخصیتش در یک سمور پوپت که توی دستش بود متجلی شد. و باقی داستان.
اتاقم سرده. نمی دونم این شوفاژی که همه اش داره صدای آب میده پس چی کار می کنه.

۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه

فرانسه


دارم از آلمانی ها متنفر میشم. اومدم پاریس. هر کجای این شهر پا بذاری سرشار از هنره. نقاشی، تئاتر، موسیقی، معماری. احساس در همه جای شهر جاریه. مردم در نگاه اول فقیر و درگیر زندگی به نظر میان ولی خودشون هستند. فقیر، غنی، سفید، سیاه در کنار هم هستند.  در مقابل آلمانی ها! همیشه می خوان سعی کنند خودشون به عنوان یک فرهنگ متمدن نمایش بدن. اگر اشتباهی بکنی هیچ کوتاهی در پایین تر کشیدنت نمکنند. دلم می خواد همین جا بمونم و پیش اون آدم  ها بر نگردم...

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

ایران

امروز دومین سالگرد انتخابات 22 خرداد بود. فقط عددهاست که این زمان رو واسم باور کردنی می کنه. یعنی من دو سال هست که این احساس درونی رو دارم؟ انزجار، احساس تحقیر، بی هویتی. هنوز مثل روز اول بغضی گلوم رو فشار می ده ولی رها نمی شه. چرا با اینکه کیلومتر ها از مرز های ایران دور شدم باز هم تمام زندگیم به سیاست آلوده شده؟ اینجا هم نمی تونم از جوانب دیگه زندگی لذت ببرم؟
راهپیمایی امروز با همیشه متفاوت بوده. بدون سرکوب، بدون به خشونت کشیدن اعتراضات، در فضایی آرام. تو گزارش های مردم خوشحالی ، امید و رضایت موج میزد. مردم به کوچکترین آزادی ها راضی شده اند.
وقتی جوان های اینجا رو می بینم خیلی دلم واسه جوان های خودمون می سوزه. جوان های دوست داشتنی که نمی تونند از تمام جوانب زندگی لذت ببرند.
همین حرف دیگه ندارم.
پی نوشت: از جمله قصار خوشم نمیاد ولی: زندگی زیباست اگر اون رو زیبا ببینیم

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

اعتقاد


این روز ها باز دوباره به اعماق ذهنیم نفوذ می کنم و راجع به اعتقاداتم فکر می کنم. من به تنها چیزی که می تونم اعتقاد داشته باشم علم طبیعی روزه. علمی که در محدوده ذهن انسانه. نه یک کتاب تاریخی و یا یک احساس درونی. یک جمله جالب از یک نفر خوندم:

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم، بی آنکه خدایی داشته. هنوز در سفرم.
.............................................................
یک چیز جالب دیگه هم این بود که تو آمریکا یک نفر روی دیوار خونش به سمت خارج این جمله رو نوشته بوده و هر کس به رد میشده اونو تکمیل می کرده:

Before I die I want to...o
p.s know how the world is created and establish a non profit company to help people 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

سرود آزادی

 دوران کودکی و نوجوانیم رو با نجواهای سرود های انقلابی بزرگ شدم. دبستان و راهنمایی تو گروه سرود مدرسه بودم و به مناسبت های 22 بهمن و یا مسابقات سرودهای انقلابی تمرین می کردیم.

قسم به اسم آزادای
به لحظه ای که جان دادی
قسم به فریاد آخر
به اشک لرزان مادر
که راه ما آ
باشد آاان 
راه تووو
ای شهید

الان بعد از 13 سال به یک سرود جدید انقلابی برخوردم. آهنگش حال و هوای اون روز ها رو به یادم آورد ولی حسی متفاوت داره. 

این نامه را برایت، از پشت میله های سرد
با رنگ سبز جان نوشتم، تا روید خنده ها ز درد
چون روز دیگر آید، خاکم جان سبزه هاست
خورشید جاودان آزادی، نور آسمان ماست
سوگند به خون همرهانم، سوگند به اشک مادران، هر گز به تیغشان نمیرد، فریاد جاودان ما

ما بعد از یک انقلابی داشتیم سرودهایی که شاید بعد از انقلاب هم سروده شده بودند رو می خوندیم. ولی این دفعه من خودم شاید تو نسل یک انقلاب (تحول، هرچه) قرار داشته باشم. این سرود رو بهتر درک می کنم و دوست دارم. سرودی نیست که به تو یک هیجان ناگهانی بده برای مواجهه با هر خطری. بلکه به تو امید این نوید رو میده که فریاد آزادی خواهی به ثمر خواهد نشست.

پی نوشت:

۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

4 صبح

درد معده آزار دهنده شده. از هر از گاهی به همیشگی تبدیل شده و تو نیمه های شب هم که به اوج می رسه. الان ساعت 4 صبحه و من خوابم نمی بره. نمی دونم فردا صبح چه جوری برم سر کار. داشتم فکر می کردم به استادم ایمیل بزنم که من فردا نمیام و می خوام استراحت کنم. یادم افتاد دو روز تعطیل بودم و توی خونه بودم اگر نیاز به استراحت داشتم الان نباید مشکلی باشه! پس چرا اینقدر خسته ام؟! حدود 7 ماهه اینجا هستم و هنوز نمی تونم به شرایط عادت کنم و از یک زندگی عادی لذت ببرم. هر دفعه فکر میکنم مشکل از کجاست. اینکه اینجا نمی تونم کتاب بخونم؟ آخه مگه تو ایران هم چقدر کتاب می خوندم؟! اینکه اینجا دوستی ندارم؟ توی ایران هم که این اواخر دوستی نمونده بود. اصلا تو ایران بودم هم از زندگی عادی لذت می بردم؟ نه! پس مشکل از کجاست؟ چرا من خیلی وقته که خوشحال نیستم؟ بعضی مواقع زندگیم رو دوست دارم ولی چرا ثبات نداره؟ اینجا پیرمرد پیرزن هایی رو که می بینم اینقدر خوب و خوشحال زندگی می کنند از خودم خجالت میکشم.
اینجایی که دانشگاهم هست و من زندگی می کنم منطقه ایه که از مزکز شهر دوره و بیشتر ترک ها اینجا زندگی میکنند. به خاطر همین یه کم از بطن شهر و زندگی دور هستم. یک ماه اول رو توی شهر زندگی می کردم. اونجا که بودم صحنه های جالبی می دیدم. پیرمرد پیرزن هایی که از یک فرصت پشت چراغ قرمز استفاده می کنند و عاشقانه همدیگه رو می بوسند. پیرزن هایی که سرحال سوار دوچرخه هستند. معلول هایی که با یک ویلچیر برقی همه جا میرند. وقتی این همه زیبایی در زندگی هست چرا من نمی تونم لذت ببرم؟
...
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست...

پی نوشت:
ساعت 5 صبح شده. امیدوارم فردا بتونم به کارهام برسم.

زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است

۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

ترس


از گوشه خیابان در کنار جوی آب با قدم ها سریع راه می رود. خاطرات 25 بهمن تمام ذهنش را پر کرده است. "بن علی، سید علی، پیوندتان مبارک". دلهره از دست دادن دوستان. فریاد درون برای آزادی خواهی. گاز اشکاور. هجوم جمعیت به سمت عقب با حرکت موتور سواران ضد شوروش. انزجار از وضع موجود. انزجار از این سرکوب وحشیانه. شب ساعت 10 بعد از اینکه از تحصن در میدان آزادی نا امید شده بود به خانه برگشته بود. درب حیاط باز بود و مادر که دیگر از انتظار خسته شده بود پای در نشسته بود. با دیدن سعید بلند شد و بدون اینکه حرفی بزند به داخل منزل رفت. یک روز پر از اضطراب و خواهش. به داخل منزل که رفت اولین کاری که کرد تلویزیون رو روشن کرد تا اخبار ساعت 10 رو گوش کند. "امروز گروه های منافقین، سلطنت طلب ها و اوباش که به دعوت از سران فتنه به خیابان ها آمده بودند به ضرب و شتم عابرین پرداخته و بر آنها آتش گلوله گشودند که مردم به همراه نیروی های انتظامی به مقابله با آنها پرداختند. در این درگیری ها یک تن از بسیجیان به شهادت رسید و 150 نفر از افراد شرور و سازماندهی شده دستگیر شدند..." یک لحظه عرق سردی بر پشتش نشست و دلهره عجیبی در دلش نشست. دلهره ای که در تمام اعتراضات و درگیری های امروز تجربه نکرده.
ظاهر شهر آروم به نظر می رسید. انگار نه انگار 3 روز پیش در این شهر تظاهراتی بر پا بود. آسمان مظلومانه تمام فریاد ها رو در دل خودش نگه داشته بود و یک روز آفتابی رو به مردم شهر تقدیم کرده بود.
این ترس از چی بود؟ یک چیزی در ناخود آگاهش وجود داشت. سلطنت طلب ها، منافقین، خارجی نشینان که در آسایش هستند و از بیرون گود نظر میدن. و تمام تصاویر تاریکی که همیشه از تلویزیون پخش می شده و در ناخودآگاهش بود.این که در زمره اینها بود درونش ترس ایجاد می کرد؟ پس آرمان های آزادی خواهان اش چی می شد؟ خون هایی که ریخته شدند؟ کسایی که به دلایل سیاسی بازداشت شدند و معلوم نیست چه بلایی سرشون میاد؟ اینکه مخالف ساختار نظام بود؟ همین جور که راه می رفت برگه ای کنار جوی آب دید که نوشته شده بود "وعده ما 1 اسفند، روز هفتم شهدای 25 بهمن" یاد جمله محمد مختاری افتاد که تو صفحه فیس بوکش نوشته بود:
خدایا ایستاده مردن را نصبیم کن که از نشسته زیستن در ذلت خسته ام!
نفس عمیقی کشید. برگه رو محکم تو مشتش گرفت. از روی جوی پرید. به پیاده رو رفت و به راهش ادامه داد...  

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

سکوت

 
خوک‌ها به سلاخی حقیقت می‌پردازند و در حالی‌ که تو صدای گوسفند‌ها رو میشنوی که حقیقت سلاخی شده رو فریاد میکشند حقیقت رو فراموش کرده ای...
 

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

Replay


Replay
Replay
Replay
.
.
.
دنیام هر روز کوچکتر میشه. یک اتاق 15 متری که چند روزی هست یک گل مهمونشه. یک دفتر کار به وسعت یک صندلی و یک مانیتور و تلی از مقلات و آهنگ هایی که هر کدوم دهها بار تکرار می شن و فراموش می شن.
...
همیشه به زندگی در لحظه اعتقاد داشتم. ولی امید به آینده هم می تونه به زندگی طراوت بده.
یک نفر رو میشناختم آرزوهاش رو نقاشی می کرد. چقدر به آرزوهاش رسیده؟ هنوز هم امیدوار و خوشحاله؟
شاید اون داره به این فکر می کنه که در لحظه باید زندگی کنه.
"آدم ها هیچ وقت جایی که هستند رو خوش ندارن"
البته هیچ وقت به زندگی بهتری فکر نمی کردم. همیشه زندگی همین بود. نوسان در لحظات خوشحالی ناراحتی و سکوت. سومی رو دوست دارم. غرق شدن در لحظات. مرور کردن 3 ، 4 سایت برای دهها بار. گوش دادن به یک آهنگ برای ساعت ها و سکوت

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

رابطه


داشتم به یک موضوعی برای نوشتن فکر می کردم. هر دفعه که از یک جهت دیگه به موضوع فکر می کردم یک بحث کاملا جدید جلوم باز می شد. ذهنم شده پر از جمله های کوتاه کوتاه بدون هیچ پیوستگی و گاه هم متناقض.
خوب با چند سوال شروع می کنیم.
معیار های یک رابطه موفق چی هست؟
به عشق و یک رابطه ابدی اعتقاد دارید؟
مرز بین عشق و عادت کجاست؟
تصور کنید که ازدواج از همون ابتدا به این صورت وجود داشت که فقط می تونه یک رابطه مثلا 5 ساله باشه. در این حالت چند درصد از آدم های اطراف ما حاضر بودند از همه چیزشون بگذرند تا در اون رابطه بمونند؟
نه باز هم از موضوع پرت شدم. راجع به این هم نمی خواستم بنویسم.
این طور شروع می کنم.
تا به حال فکر کردید که آیا رابطه خاص سنی برای یک رابطه موفق وجود داره؟
قطعا وجود نداره.
این طور مطرح شه بهتره.
اکثر آدم هایی که در یک رابطه موفق قرار دارند در چه طیف سنی هستند؟
...
دیگه هیچ کدوم از این ها رو هم نمی خوام بگم.
آدم ها با ویژگی های خاص خودشون در یک رابطه می تونند اون رابطه رو کامل و ابدی کنند. هیچ قانون نوشته شده ای وجود نداره. حتی در یک رابطه وجوهی از شما می تونه بروز کنه که در کمتر رابطه ای وجود داشته و اون رابطه رو کامل کنه. آدم ها در رابطه ای پایدار هستند که نه تنها طرف مقابل رو دوست داشته باشند بلکه خودشون رو هم توی اون رابطه کامل ببیند و دوست داشته باشند.
پی نوشت: عشق در نگاه اول چیزی جز هوس نیست. رابطه ها رو تجربه کنید. کسایی رو که فکر می کنید می تونید دوست داشته باشید بهشون بگید. درهای قلبتون رو مهر و موم نکنید، بزارید کسایی که می خوان از در و دیوارش وارد شن، وارد بشن. فرصت های زیادی برای پیدا کردن کردن رابطه ای که همیشه توش خوشحال باشید به وجود نمیان. اون فرصت ها رو از دست ندین...