۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

1 Sep 2011

ساعت یازده شبه که از آفیس دارم میرم خونه. روی صندلی اتوبوس نشستم و سرم رو به عقب تکیه دادم. چشمام رو می بندم. سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم. باید تا فردا این پروپوزال لعنتی رو تحویل بدم. دیگه یک لحظه هم نمی خوام رو این چرندیات کار کنم. همین جور که فکر ها از سرم میگذره بوی یک عطر زنانه که با بو مشروب مخلوط شده از صندلی عقب به مشامم میرسه. عطرش ارزونه. سعی می کنم عطرهای دختر هایی که توی زندگیم مهم بودن رو به یاد بیارم. به سختی دو تایی یادم میاد. که البته یکیشون کار سختی نبود. چون تازه اس. بیست و هفت سالمه. آدم ها چه نقشی داشتن تا حالا؟ با صدای سرفه خانم پشت سرم حدس میزنم حدود پنجاه سال سن داشته باشه. تو سن این من چه احساسی نسبت به زندگیم دارم؟ باز خوبه زدن عطر واسش مهمه.
قردا جمعه اس. نمی خوام به کار فردا فکر کنم. از حالا منتظر دو تا مهمونیه تولدیم که آخر این هفته در پیشه...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر