۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

بعد از تو عشقت را در خودم کشتم
در واقع تو بودی و من عاشق شدن را در خودم کشتم
به جرم اینکه عاشق تو نباشم
و تو بودی و نبودی. و من دیگر عاشق نشدم
http://www.youtube.com/watch?v=ZrrZV-mH9jY&feature=share

۱۳۹۱ آذر ۱۵, چهارشنبه

انسان ها همدیگر را به خاطر تصویری که از یکدیگر در ذهن خود می سازند دوست دارند. زمانی که به یکدیگر نزدیک  میشوند و می بینند که این تصویر خیالی با واقعیت متفاوت است متنفر می شوند. مانند یک داستانی که به صورت نوشته و کتاب می تواند خیلی دوست داشتنی باشد چون ما تصویری که خود دوست داریم از آن می سازیم. ولی اگر این داستان به صورت تصویر و فیلم در بیاید دیگر آن را چندان دوست نداریم. بسیاری از عشق ها به همین صورت است. انسان از دور تصویری که خود دوست دارد از دیگری می سازد. در حالی که اگر با جزئیات شخصیتی فرد و ضعف های آن آشنا شود چون به یک باره آن تصویر فرو میریزد دیگر او را دوست نخواهد داشت. در مجموع انسان ها موجودات احمق و قابل ترحمی هستند.


۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

All the ways you wish you could be, that's me. I look like you wanna look, I fuck like you wanna fuck, I am smart, capable, and most importantly, I am free in all the ways that you are not... People do it everyday, they talk to themselves... they see themselves as they'd like to be, they don't have the courage you have, to just run with it. "Fight Club"


۱۳۹۱ آبان ۲۹, دوشنبه

چرا نمیتونیم نسبت به اجتماع بی تفاوت باشیم و به دغدغه های شخصی خودمون برسیم؟ همیشه یک چیزی هست که ما رو به حال خود رها نکنه. یک روز زلزله. یک روز نسرین ستوده. یک روز غزه. امروز مریضی میر حسین موسوی که خودش یاد آور روز های تلخی از گذشته مون هست.
چه اتفاقی افتاده؟
الان اینقدر زندگی تلخ شده یا همیشه اینطور بوده و ما از توی ایران به اطلاعات دسترسی نداشتیم؟
از این می ترسم زمانی هم از این همه نگرانی ها رها بشیم نگرانی آدم های گرسنه آفریقا رهامون نکنند.
دلم واسه فکر کردن به دور از این دغدغه ها تنگ شده... 

۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

ویولن زن


ویولن زن  آرشه رو نگه داشت. یک جوان که تنها بود و داشت آب جو می خورد یک سکه پنجاه سنتی توی کلاهش انداخت. چند میز اونطرف تر یک زن و شوهر هم که داشتند آب جو می خوردن چند یورو ای ریختن توی کلاه. در حین نواختن ویولن حرف می زدند. لحظه ای ساکت می شدند تا به صدای ویولن گوش کنند و بعد  باز به حرف زدن ادامه می دادند. ولی بقیه در حال خوردن شام بودند و شاید اصلا صدای ویولن رو نشنیده بودند.  ویولن زن پول های کلاه رو جمع کرد و بدون اینکه بشمارد به راهش ادامه داد. سی ساله بود که تصمیم گرفت به این صورت زندگی کنه و الان تو سن شصت و پنج سالگی دیگر اون حرارت و انرژی رو ندارد. شاید باید خودش رو باز نشسته کند. ولی امکان نداشت چون هیچ پولی پس انداز نکرده بود. هر چقدر پول در می آورد خرج مهمانسرا و غذا و بلیط قطار میشد. فکر اینکه زمانی نتواند ویولن بزند ترس عجیبی درونش به وجود می آورد.ا

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

یک م.قع هایی فکر می کنی بیشهر از بقیه می فهمی و سرت می شه. چشم و گوشت رو می بندی. ولی زمانی میاد که کم میاری. فکر می کنی تمام فلسفه های زندگیت اشتباه بوده. بعد چشم و گوشت رو باز می کنی تا همه چیز واردش بشه. یه موقع چشم هات رو باز می کنی می بینی نه آدم قبلی یادت میاد و نه آدم جدید رو می شناسی.

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

آپارات این هفته مستندی گذاشته بود راجع به همسر نیکولاس سارکوزی رئیس جمهور فرانسه. نشون می داد که همسر یک رئیس جمهور چقدر می تونه به دور از ژست های سیاسی در کنار همسرش باشه و در عین حال به عنوان یک نقش مکمل رئیس جمهوری به کارهای بشر دوستانه برسه، به انتخاب خودش. و چه آزادی هایی که سارکوزی به اون میده در تصمیم هاش.
پنهان نمی کنم که چقدر حسرت خوردم که سطح فرهنگی سیاستمدار های ما از سطح فرهنگی مردم عادیمون هم پایین تره. فکر می کنم تاریخ هم ما رو تحقیر و نکوهش خواهد کرد برای داشتن این سیاست ندار ها. اگه می خواهید احساس آینده رو نسبت به خودمون بدونید نگاهی به تاریخ ایران بیاندازید. از 5000 سال پیش شروع کنید. بعد از امپراطوری های هخامنشی ها و ساسانیان و دیگران به قرن 600 هجوم مسلمانان و شروع حکومت های اسلامی می رسیم. در کلاس مدرسه و تاریخ زمانی که صحبت از حکومت های امویان و عباسی میشد فکر می کردم تاریخ اسلام و عربستان اند. اصلا احساس نمیکردم که همچین حکومت هایی تونستن بر ایران حمکرانی کنند. ولی این واقعیت داشت بعد از این دوران حکومت های ضعیفی یکی بعد از دیگری میان و میرن و لکه ننگی بر تاریخ ایران می گذارند. لکه ننگی که همچنان ادامه داره و مردم و کشور رو خیلی عقب تر کشور های پیشرفته دنیا می بره. تصور اینکه زمانی ما از پیشرفته ترین فرهنگ ها و کشور ها بودیم بیشتر به یک رویا شبیه شده.

۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه

"الهی همتون خوشبخت شین. پیتزا فروشی بزنین 3 ، 4 تا"
فیلم "شهر من پیتزا"
:))
این جمله رو یک پیرزن آخر فیلم میگه. فیلم مستند راجع به تقابل سنت و مدرن گرایی در جامعه امروز ایرانه. سنتی که از جانب حکومت یک ایده آله. البته سنت 700 سال اخیر. و مدرنیته ای که از جانب اکثریت جامعه و نسل امروز ایده آله. هر چی فاصله حکومت و جامعه بیشتر میشه گرایش به سنت و مدرنیه هم بیشتر میشه.

۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

توی فیلم ایرانی "طبقه سوم" صبح زود، دم طلوع خورشید رو نشون داد. یک لحظه فهمیدم خیلی وقته این صحنه رو ندیدم. ساعت 5 صبح که اشعه ضعیفی از خورشید که تو آسمون آبی نور نارنجی پخش می کنه و صدای تو در تو گنجشگ ها از لای درخت ها. بوش رو می تونم احساس کنم. توی یک کشور غریبه که باشی همه چیزش واست غریبه است. هیچی اش به تو تعلق نداره حتی صبح اش.


۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

ترانه 15 ساله

فیلم "من ترانه 15 سال دارم" رو می دیدم. ترانه دختر 15 ساله ای که درس می خونه، باباش توی زندانه، کار می کنه، بعد همسر میشه، بیوه! میشه و بعد هم مادر میشه. در همه اين مراحل ترانه تنهاست و خودش باید تصمیم بگیره. خیلی چیزها هست که میشه از توی فیلم گفت ولی چیزیش که واسم جالب بود تقابل شخصيت ها در برخود با مسايل مختلف بود. توی فیلم ترانه با دختر هایی برخورد می کنه که هم سن و سال خودش هستند و شاید هم در شرایط خودش ولی با همه این تنهایی ها روش دیگه ای از زندگی رو انتخاب کردند و تن فروشی می کنند. ترانه آدم مذهبی نیست چون برای پیدا کردن قوانین توضیح المسائل می خره و حتی از اون ها سر در نمیاره ولی به اصول اخلاقی خودش پایبنده و مسیر های راحت زندگی رو انتخاب نمی کنه. فیلم شخصیت های بارزی از جامعه رو نشون میده. مادر شوهری که ظاهرا مذهبی هست و حتی تو انجمن دفاع از حقوق زنان کار می کنه ولی در مواجه با منافع خودش نه اصول دینی خودش رو رعایت می کنه و نه اصول اجتماعی و وظیفه اش که دفاع از حقوق زنان هست و نه اصول انسانی رو، اصولی که ترانه با تمام سادگی اش اون رو به بهترین شکل نشون میده.  دیگر شخصیت بارز این فیلم پدر ترانه است. پدری که از توی زندان مجبوره تمام واقعیت های تلخ زندگی دخترش رو دنبال کنه و کاری از دستش بر نمیاد که انجام بده جز، اینکه به دخترش اعتماد کنه. تازگی ها پدر ها توی فیلم ها اشکم رو در میارن. پدر هایی که می خوان قهرمان های فرزندانشون باشند ولی بعضی مواقع کاری از دستشون بر نمیاد.

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

 آدم میتونه برای بدست آوردن چیزهایی که به کسی تعلق نداره تلاش کنه ولی به دست چیزهایی که به بقیه تعلق داره غیر ممکنه. حتی اگه اونها رو بدست بیاری.