۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

یک م.قع هایی فکر می کنی بیشهر از بقیه می فهمی و سرت می شه. چشم و گوشت رو می بندی. ولی زمانی میاد که کم میاری. فکر می کنی تمام فلسفه های زندگیت اشتباه بوده. بعد چشم و گوشت رو باز می کنی تا همه چیز واردش بشه. یه موقع چشم هات رو باز می کنی می بینی نه آدم قبلی یادت میاد و نه آدم جدید رو می شناسی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر