نزدیک نداشت. یادش نمیومد که چرا دوستیش با علی رو به هم زده بود. تنها چیزی که به یاد داشت این بود که ماه های آخر دوستیش تنها آرزوش این بود که این رابطه لعنتی تموم بشه ولی نمی شد. دلش واسه لحظه لحظه های اون رابطه تنگ شده بود. حتی برای اون چند ماه آخر. در یخچال رو باز کرد. باز هم درست کردن غذا. باز هم غذا های تکراری. باز هم غذا خوردن در تنهایی. امشب حوصله هیچ کاری نداشت. ترجیح می داد غذاهای باقی مونده شب های قبل رو بخوره. در فریزر رو باز کرد . الویه، قیمه، پلو عدس و قرمه سبزی. "لعنتی چقدر قرمه سبزی دوست داشت. باید یه زنی پیدا کنه چاق، که همیشه بوی سبزی تازه می ده" وقتی به این قسمت افکارش رسید، زد زیر خنده. ولی خنده اش لحظه ای بیشتر طول نکشید. صدای خنده اش تو کل ساختمون پیچید. در سکوتی مرگبار. یک بسته قرمه سبزی و یک بسته برنج انداخت روی میز تا یخش وا بره. کتری رو روشن کرد. بعد از 8 ساعت کار روزانه به چایی و سیگار احتیاج داشت. "اخلاقش یه کم تند بود، یه کم هم بد دهن. ولی دوستش داشتم" داشت سعی می کرد تمرکز کنه که یادش بیاد چرا ماههای آخر فقط میخواست رابطه اش تموم بشه ولی چیزی یادش نمیومد. غذا ها اونقدری یخش وا رفته بود که بتونه تو مایکرویو گرمش کنه. مقداریش رو تو یه بشقاب کشید و بقیه رو گذاشت تو فریزر. "چقدر عذابش دادم تا واسه دفه اول سکس کنیم" یک سیگار از تو پاکت در آورد و رفت توی بالکنی. تو این دو سال با چند نفری آشنا شده بود ولی نتوسته بود با هیچ کدوم صمیمی بشه. بعد از چند هفته ای، پسر حرف از سکس کردن می زد و با امتناع آرین همه چیز ظرف چند روز تموم میشد. احساس می کرد بعد از علی به کس دیگه ای نمیتونه نزدیک بشه. ساعت 11 بود. باید می خوابید تا بتونه ساعت 6 بیدار بشه، یه دوش بگیره و بره شرکت. الان دو سال که تنهاست. روزهای تکراری و آخر هفته های خسته کننده. دوستای خوبی داشت ولی وجود یک جنس مخالف تو زندگیش خیلی لازم بود. کسی که بهش تکیه کنه. کسی که سرش رو بزاره رو زانو هاش، چشمهاش رو ببنده و بوی بدنش رو استشمام کنه. کسی که ازش انتظار داشته باشه نگران این باشه که ناهار خورده یا نه. کسی که ازش انتظار داشته باشه با یه تماس تلفن ساعت 10 شب بیاد پیشش و بدون حرفی فقط توی بغلش آروم بگیره. کسی که از این تنهایی درش بیاره. تموم دیوارهای خونه تنهاییش رو به رخش می کشیدند. از بوی خودش توی تختش خسته شده بود. یک نفر که کنارش باشه و هرم نفس هاش رو روی گردنش احساس کنه. "آه. خدای من" بلند شد که یه دوش آب سرد بگیره. نمیخواست با همین افکار تا ساعت 2 شب بیدار بمونه. فردا باز هم کار و باز هم تنهایی
۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه
تنهایی
نزدیک نداشت. یادش نمیومد که چرا دوستیش با علی رو به هم زده بود. تنها چیزی که به یاد داشت این بود که ماه های آخر دوستیش تنها آرزوش این بود که این رابطه لعنتی تموم بشه ولی نمی شد. دلش واسه لحظه لحظه های اون رابطه تنگ شده بود. حتی برای اون چند ماه آخر. در یخچال رو باز کرد. باز هم درست کردن غذا. باز هم غذا های تکراری. باز هم غذا خوردن در تنهایی. امشب حوصله هیچ کاری نداشت. ترجیح می داد غذاهای باقی مونده شب های قبل رو بخوره. در فریزر رو باز کرد . الویه، قیمه، پلو عدس و قرمه سبزی. "لعنتی چقدر قرمه سبزی دوست داشت. باید یه زنی پیدا کنه چاق، که همیشه بوی سبزی تازه می ده" وقتی به این قسمت افکارش رسید، زد زیر خنده. ولی خنده اش لحظه ای بیشتر طول نکشید. صدای خنده اش تو کل ساختمون پیچید. در سکوتی مرگبار. یک بسته قرمه سبزی و یک بسته برنج انداخت روی میز تا یخش وا بره. کتری رو روشن کرد. بعد از 8 ساعت کار روزانه به چایی و سیگار احتیاج داشت. "اخلاقش یه کم تند بود، یه کم هم بد دهن. ولی دوستش داشتم" داشت سعی می کرد تمرکز کنه که یادش بیاد چرا ماههای آخر فقط میخواست رابطه اش تموم بشه ولی چیزی یادش نمیومد. غذا ها اونقدری یخش وا رفته بود که بتونه تو مایکرویو گرمش کنه. مقداریش رو تو یه بشقاب کشید و بقیه رو گذاشت تو فریزر. "چقدر عذابش دادم تا واسه دفه اول سکس کنیم" یک سیگار از تو پاکت در آورد و رفت توی بالکنی. تو این دو سال با چند نفری آشنا شده بود ولی نتوسته بود با هیچ کدوم صمیمی بشه. بعد از چند هفته ای، پسر حرف از سکس کردن می زد و با امتناع آرین همه چیز ظرف چند روز تموم میشد. احساس می کرد بعد از علی به کس دیگه ای نمیتونه نزدیک بشه. ساعت 11 بود. باید می خوابید تا بتونه ساعت 6 بیدار بشه، یه دوش بگیره و بره شرکت. الان دو سال که تنهاست. روزهای تکراری و آخر هفته های خسته کننده. دوستای خوبی داشت ولی وجود یک جنس مخالف تو زندگیش خیلی لازم بود. کسی که بهش تکیه کنه. کسی که سرش رو بزاره رو زانو هاش، چشمهاش رو ببنده و بوی بدنش رو استشمام کنه. کسی که ازش انتظار داشته باشه نگران این باشه که ناهار خورده یا نه. کسی که ازش انتظار داشته باشه با یه تماس تلفن ساعت 10 شب بیاد پیشش و بدون حرفی فقط توی بغلش آروم بگیره. کسی که از این تنهایی درش بیاره. تموم دیوارهای خونه تنهاییش رو به رخش می کشیدند. از بوی خودش توی تختش خسته شده بود. یک نفر که کنارش باشه و هرم نفس هاش رو روی گردنش احساس کنه. "آه. خدای من" بلند شد که یه دوش آب سرد بگیره. نمیخواست با همین افکار تا ساعت 2 شب بیدار بمونه. فردا باز هم کار و باز هم تنهایی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

عکس رو که اصلا نشون نمی ده
پاسخ دادنحذفاما
کاش اسم یارو علی نبود
خوب مینویسی
پاسخ دادنحذفروون
آدم احساس و هدفتو میگیره
میشه این داستان رو ادامه بدی؟
داستان همه ی ماست
تا حالاش گذشتمون بوده، که ساخته شده
میخوام آیندشو تو بسازی
ممنون برای عکس
پاسخ دادنحذفراحت بود !
پاسخ دادنحذفدرست میگی فرح. ذهنم رو درست نمی توتم روی کاغذ بیارم. اکثر مواقع ساده میشن
پاسخ دادنحذف