۱۳۹۲ خرداد ۲۵, شنبه

Never try to convince people believe on what you believe. The world is beautiful with all the ideas; with those which are crazy to you, those which are too simple to you. There is no absolute right, that is why every one thinks differently.


۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه

...

همین طور روی تخت دراز کشیده و چشماش رو بسته به صدا ورق زدن دختر بیرون اتاق گوش میده. ساعت ۱۱ شب هست. تمام ذهنش رو دختری که بیرون روی کاناپه نشسته و دارد یاداشتی چیزی می نویسد پر کرده. شاید دختر هم از سکوتی که در اتاق حکمفرماست متوجه این شده باشد. دو ماهی هست که جوان این اتاق را در این خانه اجاره کرده است. هر وقت با دختر حرف میزند استرسی سراپایش رو میگیرد و باعث میشود با جملاتی بریده بریده حرفش را بزند و برود.

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

پنیر گودای کهنه

"پنیر گودای کهنه، پنیر موتزارلا، خیار و نون." از وقتی برای ادامه تحصیل اومدم آلمان باید واسه چیزهایی که می خوام یک لیست تهیه کنم. راحت می تونم همه چیز رو فراموش کنم و اونوقته که شب باید یخچال رو زیر رو کنم تا چیزی واسه خوردن پیدا کنم. و اگر چیزی از خودم پیدا نکنم یک ناخنکی به خوراکی های هم خونه ای هام بزنم. نه اینکه دزدی کنم. خودشون می دونن. بعد از یک سال زندگی تو این خونه مشترک بهشون عادت دادم که هر وقت چیزی می خوان از وسایل من بردارند. و البته خوب من هم. خنده داره. پا شدم اومدم یک کشوری که ادعای تمدنش گوش دنیا رو پر کرده و عادت های خودم رو یادشون می دم. دوران لیسانس توی خوابگاه دانشگاه تهران بعضی وفت ها می شد که دو سه نفر با یک ژتون غذا بخوریم. ولی خوب اینجا زیاد نمی تونی وارد حریم بقیه بشی. در حد دو سه تا سیب زمینی از توی پاکت یک کیلویی برداشتن اشکالی نداره. غذام شده همین چیزها. اقسام پنیر ها با نون و یک چیز هایی مثل خیار و زیتون و یک سری سبزیجاتی مثل پاپریکا؛ که مثلا میشه گفت فلفل دلمه ای ولی اون طعمی که شما می دونید نباید بیاد تو ذهنتون. یک فلفلیه که شبیه فلفل دلمه ای هست ولی طعم خاصی نداره. و یا کوارک می خورم با سیب زمینی. کوارک هم یک چیزی شبیه ماسته ولی مثل ماست با سیب زمینی تلخ نیست. اصلا بیشتر مخصوص اینه که سیب زمینی رو آب پز کنی و باهاش بخوری. حالا با گفتن اینها می خواستم بهتون بگم که بعضی چیزها رو مجبورم از لغت های محلی شون استفاده کنم. و البته راجع بهش توضیح خواهم داد. می بینید؟ بعد از این دو سال زندگی تنهایی کردن دغدغه بزرگم اینه که شب بیام خونه چی بخورم؟ و یا نهار فردا رو چی کار کنم؟ حالا نه اینکه غذا های ایرانی دوست نداشته باشم و یا بلد نباشم درست کنم. هنوز که هنوزه اسم قرمه سبزی که میاد تموم رگ های بدنم مرتعش می شن. ولی خوب  کی حوصله اش رو داره بره از فروشگاه ترکی گوشت حلال بخره و بیاد دو ساعت بشینه تا این گوشت بپزه و بعد با سبزیجات خشک شده که مامانم با اون دست های پر مهرش واسم شسته و خرد کرده و خشک کرده قرمه سبزی درست کنه. که تازه هیچ وقت هم طعم اون قرمه سبزی که مامانم با سبزیجات تازه درست می کنه رو نمی ده. پس ترجیح می دم غذاهایی که اینجا زیاد هست و خود اینها هم زیاد می خورن رو بخورم. و اگر یک آخر هفته ای وقت و حوصله داشتم کل آشپز خونه رو به هم بریزم که یک قرمه سبزی درست کنم. در ضمن نه اینکه واسم مهم باشه که اون گوسفند بد بخت را چطوری کشته باشن. ولی خوب گوشت حلال طعمش بهتره. چون همین بریدن گلوش موقعی که زنده اس باعث میشه میزان زیادی از خونش از بدنش خارج بشه. به همین جزئیات که فکر می کنم نمی تونم گوشت زیاد یخورم. اینکه یک حیوون رو کشته باشن که من یک قرمه سبزی بخورم که هیچ وقت هم طعم قرمه سبزی های مامانم رو نده! همینه که به پنیر و سیب زمینی کفایت می کنم. حالا هر از چند وقتی که شاید بدنم یهویی کمبود چیزی نکنه گوشت می خورم. خوب لوبیا هم پروتئین داره ولی شاید گوشت یک چیز های دیگه هم داشته باشه که هنوز دانشمندا متوجهش نشدند.

ادامه دارد...

امروز یک شنبه است و همه جا تعطیل. من هم تا جایی که از فشار گرسنگی بیدار نشم یک شنبه ها می خوابم. ولی امروز ساعت یک بعد از ظهر کلاس کمک های اولیه دارم و دیشب ساعت رو برای نه و نیم کوک کردم که با خیال راحت به همه کار ها برسم. طبق معمول تا ده و نیم طول میکشه که کامل از تخت خواب بیرون بیام. می خوام گواهینامه آلمانی بگیرم و یکی از چیز هایی که لازم دارد گواهینامه کمک های اولیه است که یک روزه میشه کلاس اش رو تموم کرد و گواهینامه رو گرفت. تا دوش بگیرم و صبحانه بخورم ساعت دوازده میشه که از خانه خارج شوم. الان اوایل فوریه است. هوا نسبتا سرد ولی باد شدیدا می وزد که این سرما رو آزار دهنده می کنه. زیپ کاپشن ام رو تا روی چانه بالا می کشم و دست ها رو می کنم توی جیبم. به استگاه اتوبوس که می رسم هنوز ده دقیقه ای وقت دارم. فرصت مناسبی هست که یک سیگار درست کنم و بکشم. چند وقتی هست که سیگار پیچی می کشم. کاغذ و فیلتر و تنباکو را جدا می خرم و سیگارم رو خودم می پیچم. هم ارزونتره و هم اینکه می بینم چی درست می کنم. یک روشی هم برای پیچیدن

۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

"و اصلا حواسم متوجه بابا نبود... دیدم دارد از پشت شیشه ماشین که برف پاک کن هایش داشتند دانه های درشت برف را این طرف و آن طرف می زدند، برایم دست تکان داد تا بروم پیشش. و مرتب هم چراغ می دهد که نکند یک وقت نبینمش. دیده بود برف سنگینی باریده آمده دنبالم"
کافه پیانو

چقدر این منو یاد بابام می اندازه. چقدر دوستش دارم. چقدر واسم زحمت کشیده. چرا نمی تونم احساسم رو بهش نشون بدم؟!