۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

ایران

امروز دومین سالگرد انتخابات 22 خرداد بود. فقط عددهاست که این زمان رو واسم باور کردنی می کنه. یعنی من دو سال هست که این احساس درونی رو دارم؟ انزجار، احساس تحقیر، بی هویتی. هنوز مثل روز اول بغضی گلوم رو فشار می ده ولی رها نمی شه. چرا با اینکه کیلومتر ها از مرز های ایران دور شدم باز هم تمام زندگیم به سیاست آلوده شده؟ اینجا هم نمی تونم از جوانب دیگه زندگی لذت ببرم؟
راهپیمایی امروز با همیشه متفاوت بوده. بدون سرکوب، بدون به خشونت کشیدن اعتراضات، در فضایی آرام. تو گزارش های مردم خوشحالی ، امید و رضایت موج میزد. مردم به کوچکترین آزادی ها راضی شده اند.
وقتی جوان های اینجا رو می بینم خیلی دلم واسه جوان های خودمون می سوزه. جوان های دوست داشتنی که نمی تونند از تمام جوانب زندگی لذت ببرند.
همین حرف دیگه ندارم.
پی نوشت: از جمله قصار خوشم نمیاد ولی: زندگی زیباست اگر اون رو زیبا ببینیم

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

اعتقاد


این روز ها باز دوباره به اعماق ذهنیم نفوذ می کنم و راجع به اعتقاداتم فکر می کنم. من به تنها چیزی که می تونم اعتقاد داشته باشم علم طبیعی روزه. علمی که در محدوده ذهن انسانه. نه یک کتاب تاریخی و یا یک احساس درونی. یک جمله جالب از یک نفر خوندم:

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم، بی آنکه خدایی داشته. هنوز در سفرم.
.............................................................
یک چیز جالب دیگه هم این بود که تو آمریکا یک نفر روی دیوار خونش به سمت خارج این جمله رو نوشته بوده و هر کس به رد میشده اونو تکمیل می کرده:

Before I die I want to...o
p.s know how the world is created and establish a non profit company to help people