امروز دومین سالگرد انتخابات 22 خرداد بود. فقط عددهاست که این زمان رو واسم باور کردنی می کنه. یعنی من دو سال هست که این احساس درونی رو دارم؟ انزجار، احساس تحقیر، بی هویتی. هنوز مثل روز اول بغضی گلوم رو فشار می ده ولی رها نمی شه. چرا با اینکه کیلومتر ها از مرز های ایران دور شدم باز هم تمام زندگیم به سیاست آلوده شده؟ اینجا هم نمی تونم از جوانب دیگه زندگی لذت ببرم؟
راهپیمایی امروز با همیشه متفاوت بوده. بدون سرکوب، بدون به خشونت کشیدن اعتراضات، در فضایی آرام. تو گزارش های مردم خوشحالی ، امید و رضایت موج میزد. مردم به کوچکترین آزادی ها راضی شده اند.
وقتی جوان های اینجا رو می بینم خیلی دلم واسه جوان های خودمون می سوزه. جوان های دوست داشتنی که نمی تونند از تمام جوانب زندگی لذت ببرند.
همین حرف دیگه ندارم.
پی نوشت: از جمله قصار خوشم نمیاد ولی: زندگی زیباست اگر اون رو زیبا ببینیم

