۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

stranger



الان دقیقا ۳ ماه می‌شه که اومدم آلمان. روز‌های اول خیلی‌ ناراحت بودم. از اینکه نمیتونستم خودم رو توجیه کنم که چرا من ۳ سال از زندگیم رو صرف این کردم که واسه ادامه تحصیل بیام خارج از کشور. شاید اگه همین تمرکز رو روی دانشگاههای ایران میگذاشتم  خیلی‌ بهتر بود. از طرفی‌ هم مطمئن بودم که باید این تصمیم رو می‌گرفتم و انجام میدادم چون ذهنم درگیرش بود. الان که ۳ ماه می ‌گذره راضی‌ ترم. همه اش دارم فکر می‌کنم که آدم‌هایی که خارج از کشور میان همه از تنهایی مینالند پس چرا هیچ کدوم دلشون نمیخواد برگردند؟ نتیجه‌ای که تا حالا بهش رسیدم اینه که، درصدیش مربوط به شرایط سخت زندگی‌ در ایرانه ولی‌ دلیل اصلیش به این خاطره که وقتی‌ آدم از جائی که همیشه توش زندگی‌ کرده بیرون میاد و به جای کاملا جدیدی میره، دنیاش از مرزهای کشورش و یا حتی شهرش به وسعت یک کشور، قاره و یا حتی جهان میرسه. نمیدونم این اتفاق خوبه یا بد. چون دو جنبه داره. یکی‌، دنیایی از نا شناخته‌ها که الان دست یافتنی تر به نظر میرسه. و جنبه دیگر ... جنبه دیگه اش رو نمیتونم بهتر از جمله توی فیلم افسانه ۱۹۰۰ بیان کنم. لحظه‌ای که ۱۹۰۰ می‌خواد از کشتی، که همه دنیاش بود، پیاده بشه ولی‌ منصرف می‌شه. بعدا دلیلش رو اینجور میگه:ا
من پیانویی که جلومه 88 کلید داره و من با این 88 کلید میتونم بی نهایت آهنگ بزنم. ولی وقتی خواستم پیاده بشم دنیایی رو دیدم که هیچ پایانی نداره، پیانویی با بی نهایت کلید و من با این بی نهایت کلید یک آهنگ هم نمی تونم بزنم.ا
همه ما توی دنیای خودمون نوازنده های خوبی هستیم.ا

۲ نظر:

  1. می دونی ایران انقدر بده که هیچ کس دلش نمی خواد برگرده ، هر چند که اونجا هم بهشت نیست
    چون هر کسی که می ره ، وقتی عادت می کنه ، خوشش می یاد
    می بینی ، وقتی عادت کرد ، نه قبلش
    -------------------------------------
    میثم یه فیلم دیدیا
    تالا ده بیست تا بلاگ باش نوشتی

    پاسخ دادنحذف
  2. :)) یه چیزایی تو زندگی من پر کاربردن. مثلا اون جمله که تو یه بار تو 360 نوشتی. خودتم اصلا یادت نیست و منم 1000 بار حرفشو پیش کشیدم. تازه نه جمله بادمه دقیقا نه گوینده اش!

    پاسخ دادنحذف