۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

تغییر


شاید تا حالا بار ها  با "تغییر" توی زندگیتون برخورد داشتین. وارد یک محیط جدید شدید و با این دغدغه مواجه شدین که با محیط جدید وفق پیدا کنید یا اینکه اطراف خودتون رو موافق با خلق و خوی گذشتتون بکنید و روند سابق رو ادامه بدید.
شاید وارد یک رابطه عاشقانه شدید و به دلیل متفاوت بودن با طرف مقابلتون با دغدغه تغییر خودتون یا اون طرف مواجه شدید. شاید وارد یک گروه دوستان جدید شدید و برای همراهی با گروه ناچار به تغییر شدید.
تغییر به چه صورت و تا چه ابعادی مناسبه؟
با توجه به اینکه تغییر همیشه از دید اطرافیان به صورت یک ناهنجاری دیده می‌شه، اصلا تغییر خوبه؟
در هر کدوم از مورد بالا می‌شه تغییر رو به عنوان یک پدیده غیر قابل چشم پوشی بررسی‌ کرد. ولی‌ کلی‌‌ترین نظری که می‌شه داد اینه که تغییر در صورتی که در مسیر روند تکامل شخصیتی و فکری فرد قرار بگیره مناسبه و به یک نا هنجاری برای فرد و اطرافیان تبدیل نمیشه.
تغییر رو نمی‌شه با همین واژه کلی‌ بیان کرد. تغییر میتونه در رفتار و شکل زندگی‌ باشه و یا در خلق و خو و شخصیت افراد. البته من هیچ وقت با تغییر و تنوع در شکل و روش زندگی‌ مخالف نیستم چون فکر می‌کنم افراد با هوش اجتماعی بالا همیشه از بهترین‌ها در اجتماع استفاده میکنند و در زندگیشون به کار میبرند. ولی‌ این تغیرات باید به صورتی باشه که در روند طبیعی‌ شخصیتشون اختلالی وارد نکنه.
پ.ن. چند روز پیش ویدئو‌ای میدیدم از حیوانی به اسم لینگر که از آمیزش شیر و ببر به وجود اومده بود. خیلی‌ تصویر زننده‌ای بود

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

امید

باز هم ترشح اسید معده.
باز هم معده درد.
باز هم طعم بد آب.
امروز خبر‌هایی‌ میخوندم راجع به سفر خامنه‌ای به قم و اینکه چقدر این سفر توسط مراجع و طلاب به چالش کشیده شده. این اخبار تمام روز‌های بد بعد از انتخابات رو واسم زنده کرد. معده درد، بد طعم بودن آب و اینکه تا چند ماه توی خانه بدون اینکه به چیزی فکر کنم راه میرفتم. با این تفاوت که این دفعه یک جور امید همراهش هست. امید به اینکه خون‌های ریخته شده نتیجه میده. امید به اینکه خون‌هایی‌ که در راه آزادی و مردم ریخته شده ثمر میده. امید به اینکه این خون‌ها فراموش نشن.
درد معده رو ترجیح میدم نسبت به بی‌ تفاوت بودن و فکر نکردن.
پی‌ نوشت:
آهنگ این روز هام "یک روز خوب میاد" هیچ کس و "لالایی برای بیداری"  دریا دادور

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

زندگی

1-  چرا وایسادی؟
2- چی کار کنم؟
1- بدو...
.
.
.
1- می بخشید جناب! ما به سمت کجا داریم می دویم؟
2- نمی دونم. بعدا می فهمی. فقط بدو...
.
.
.
1- اینقدر دویدیم که به اینجا برسیم؟
2- نه، فکر نکنم. باید یه جای دیگه باشه. بدو...
.
.
.
1- چند سالته؟
2- 26
1- داره دیر میشه. تندتر بدو.
2- واسه چه چیزی دیر میشه؟
1- حرف نزن. فقط بدو...
.
.
.
1- کسی اینجا نیست؟ آهای... من واسه چی اینجام؟ شماهایی که می دویدید به جایی رسیدین؟ چرا هیچ کس نیست جواب منو بده؟ به کدوم سمت باید بدوم؟ به کجا باید برسم؟ آهای...

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

تنهایی

هر روز ساعت 6 بعد از ظهر از سر کار می رسید و کلی وقت داشت تا ساعت 12 که خوابش ببره. دو سالی بود که با کسی رابطه
 نزدیک نداشت. یادش نمیومد که چرا دوستیش با علی رو به هم زده بود. تنها چیزی که به یاد داشت این بود که ماه های آخر دوستیش تنها آرزوش این بود  که این رابطه لعنتی تموم بشه ولی نمی شد. دلش واسه لحظه لحظه های اون رابطه تنگ شده بود. حتی برای اون چند ماه آخر. در یخچال رو باز کرد. باز هم درست کردن غذا. باز هم غذا های تکراری. باز هم غذا خوردن در تنهایی. امشب حوصله هیچ کاری نداشت. ترجیح می داد غذاهای باقی مونده شب های قبل رو بخوره. در فریزر رو باز کرد . الویه، قیمه، پلو عدس و قرمه سبزی. "لعنتی چقدر قرمه سبزی دوست داشت. باید یه زنی پیدا کنه چاق، که همیشه بوی سبزی تازه می ده" وقتی به این قسمت افکارش رسید، زد زیر خنده. ولی خنده اش لحظه ای بیشتر طول نکشید. صدای خنده اش تو کل ساختمون پیچید. در سکوتی مرگبار. یک بسته قرمه سبزی و یک بسته برنج انداخت روی میز تا یخش وا بره. کتری رو روشن کرد. بعد از 8 ساعت کار روزانه به چایی و سیگار احتیاج داشت. "اخلاقش یه کم تند بود، یه کم هم بد دهن. ولی دوستش داشتم" داشت سعی می کرد تمرکز کنه که یادش بیاد چرا ماههای آخر فقط میخواست رابطه اش تموم بشه ولی چیزی یادش نمیومد. غذا ها اونقدری یخش وا رفته بود که بتونه تو مایکرویو گرمش کنه. مقداریش رو تو یه بشقاب کشید و بقیه رو گذاشت تو فریزر. "چقدر عذابش دادم تا واسه دفه اول سکس کنیم" یک سیگار از تو پاکت در آورد و رفت توی بالکنی. تو این دو سال با چند نفری آشنا شده بود ولی نتوسته بود با هیچ کدوم صمیمی بشه. بعد از چند هفته ای، پسر حرف از سکس کردن می زد و با امتناع آرین همه چیز ظرف چند روز تموم میشد. احساس می کرد بعد از علی به کس دیگه ای نمیتونه نزدیک بشه. ساعت 11 بود. باید می خوابید تا بتونه ساعت 6 بیدار بشه، یه دوش بگیره و بره شرکت. الان دو سال که تنهاست. روزهای تکراری و آخر هفته های خسته کننده. دوستای خوبی داشت ولی وجود یک جنس مخالف تو زندگیش خیلی لازم بود. کسی که بهش تکیه کنه. کسی که سرش رو بزاره رو زانو هاش، چشمهاش رو ببنده و بوی بدنش رو استشمام کنه. کسی که ازش انتظار داشته باشه نگران این باشه که ناهار خورده یا نه. کسی که ازش انتظار داشته باشه با یه تماس تلفن ساعت 10 شب بیاد پیشش و بدون حرفی فقط  توی بغلش آروم بگیره. کسی که از این تنهایی درش بیاره. تموم دیوارهای خونه تنهاییش رو به رخش می کشیدند. از بوی خودش توی تختش خسته شده بود. یک نفر که کنارش باشه و هرم نفس هاش رو روی گردنش احساس کنه. "آه. خدای من" بلند شد که یه دوش آب سرد بگیره. نمیخواست با همین افکار تا ساعت 2 شب بیدار بمونه. فردا باز هم کار و باز هم تنهایی

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

آغاز

بعد از مدت ها می خوام شروع کنم به وبلاگ نوشتن. راستش اسم وبلاگ یه کم سنگینه. آدم احساس می کنه حرف مهمی باید تو وبلاگ بزنه. ولی می خوام هر وقت احتیاج به نوشتن داشتم اینجا بنویسم. مثل یاهو 360. مهم نیست چقدر حرفم مهمه یا اینکه ادبیه. فقط میخوام افکار خودم رو بنویسم واسه دوستایی که میخوام حرفام رو بشنون. از هر فاصله ای. شاید انجوری بیشتر بهشون احساس نزدیکی کنم. بنویسم تا از تمام هیاهوی زندگی فرار کنم. هر کسی به جایی برای نوشتن احتیاج داره. به منزلی برای افکارش و به دوستانی برای شنیده شدن...ا
 پ.ن. دارما در آیین هندوئیسم و بودیسم به مفهوم راه و روش صحیح زندگی است. مسیری که  به نیروانا،  رهایی انسان، منجر میشه