۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

"و اصلا حواسم متوجه بابا نبود... دیدم دارد از پشت شیشه ماشین که برف پاک کن هایش داشتند دانه های درشت برف را این طرف و آن طرف می زدند، برایم دست تکان داد تا بروم پیشش. و مرتب هم چراغ می دهد که نکند یک وقت نبینمش. دیده بود برف سنگینی باریده آمده دنبالم"
کافه پیانو

چقدر این منو یاد بابام می اندازه. چقدر دوستش دارم. چقدر واسم زحمت کشیده. چرا نمی تونم احساسم رو بهش نشون بدم؟!