ویولن زن آرشه رو نگه داشت. یک جوان که تنها بود و داشت آب جو می خورد یک سکه پنجاه سنتی توی کلاهش انداخت. چند میز اونطرف تر یک زن و شوهر هم که داشتند آب جو می خوردن چند یورو ای ریختن توی کلاه. در حین نواختن ویولن حرف می زدند. لحظه ای ساکت می شدند تا به صدای ویولن گوش کنند و بعد باز به حرف زدن ادامه می دادند. ولی بقیه در حال خوردن شام بودند و شاید اصلا صدای ویولن رو نشنیده بودند. ویولن زن پول های کلاه رو جمع کرد و بدون اینکه بشمارد به راهش ادامه داد. سی ساله بود که تصمیم گرفت به این صورت زندگی کنه و الان تو سن شصت و پنج سالگی دیگر اون حرارت و انرژی رو ندارد. شاید باید خودش رو باز نشسته کند. ولی امکان نداشت چون هیچ پولی پس انداز نکرده بود. هر چقدر پول در می آورد خرج مهمانسرا و غذا و بلیط قطار میشد. فکر اینکه زمانی نتواند ویولن بزند ترس عجیبی درونش به وجود می آورد.ا
