علی تمام راه برگشت تا خونه رو زیر بارون پیاده اومده بود. رسید خونه شروع كرد بود به شستن تلنباری از ظرف. تمام این مدت یک سوال ذهنش رو مشغول کرده بود. با اینکه آرین ازش خواسته بود هر حرفی هست همین امشب بزنه ولی نتونسته بود اين سوال رو بپرسه. اینکه چرا میخواهد ترکش کنه؟ شاید از این ترسیده بود که از آرین بشنوه كه نمیخواهدش. ولی چه چیز این نگرانش میکرد؟ شاید نمیخواسته به تمام احساسات این مدت شک کنه. شاید علی ترجیح داده شرایط رو مقصر بدونه و تمام فانتزی های این مدت رو واسه خودش نگه داره. ياد بوسي افتاد كه از لب های آرين گرفته بود. ولي يك دروغ هم گفته بود اين كه عاشق ارين هست. ولي خيلي دوستش داشت و نتونسته بود خودش رو در بوسيدن آرين كنترل كنه. از نظر علي عشق لغت بزرگیه و مسئولیت زيادي داره. در حال ظرف شستن بوي عطری كه آرين به لباسش زده بود به مشامش رسيد. يك دفعه دلش لرزيد. با خودش زمزمه کرد "نکنه عاشق شدم..."
حالا 2 سال از اون ماجرا می گذشت و به جزء اون سوال خیلی سوال های دیگه اجازه نداده بود که علی آرین رو فراموش کنه. ولی هیچ وقت با آرین تماس نگرفته بود و دلیلش رو بپرسه یا ازش بخواد برگرده. علی نمی خواست در مورد رابطه ای که آرین نمی خواسته، اون رو در تنگنای انتخاب بذاره. از طرفی هم نگران این بود که نکنه آرین منتظر تماس علی بوده؟ ولی آیا اگه آرین هم علی رو دوست داشته شجاعت این رو داشته که با علی تماس بگیره؟ ولی نکنه که آرین می خواسته که از دوست داشتن علی مطمئن و منتظر تماس علی بوده؟
تمام این 2 سال این سوال ها ذهن علی رو مشغول کرده بود و نگذاشته بود این رابطه واسه علی تموم بشه. رابطه ای که خیلی زود تموم شده بود و این سوال ها رو بی پاسخ گذاشته بود.
علی رو تخت می چرخه و به صورت زیبای مهتاب که کنارش خوابیده بود خیره میشه.
