۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

دیگه هیچ کس در دنیام وجود نداره. اینجا هم بیشتر به یک دفتر خاطرات خصوصی تبدیل شده تا حرف زدن با کسی. این هم دنیاییه. خیلی خوابم میاد ولی دلم نمی خواد بخوام چون فردا همون روز تکراری، هفته تکراری. نه ماه رو دیگه تشخیص نمی دم. آخر هفته میشه. دو روز می خوابم. بعد دوباره اول هفته. چقدر خوبه کسی اینجا رو نمی خونه که بگه قدر موقعیتی که توش هستی رو بدون.
کاش خوابم نمیبرد

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

the beaver


اینقدر سنگین شده ام که نمی تونم از تخت جدا بشم. احساس می کنم زندگیم نهایتا در یک سمور مسخ میشه. فیلمی می دیدم به اسم سمور (The Beaver). شخصیت اصلی فیلم در حالی که آدم کاملا موفقی بود کاملا به نسبت به زندگی بی انگیزه شده بود.  همیشه می خوابید. یک بار که تصمیم به خودکشی گرفت و نا موفق بود شخصیتش در یک سمور پوپت که توی دستش بود متجلی شد. و باقی داستان.
اتاقم سرده. نمی دونم این شوفاژی که همه اش داره صدای آب میده پس چی کار می کنه.