درد معده آزار دهنده شده. از هر از گاهی به همیشگی تبدیل شده و تو نیمه های شب هم که به اوج می رسه. الان ساعت 4 صبحه و من خوابم نمی بره. نمی دونم فردا صبح چه جوری برم سر کار. داشتم فکر می کردم به استادم ایمیل بزنم که من فردا نمیام و می خوام استراحت کنم. یادم افتاد دو روز تعطیل بودم و توی خونه بودم اگر نیاز به استراحت داشتم الان نباید مشکلی باشه! پس چرا اینقدر خسته ام؟! حدود 7 ماهه اینجا هستم و هنوز نمی تونم به شرایط عادت کنم و از یک زندگی عادی لذت ببرم. هر دفعه فکر میکنم مشکل از کجاست. اینکه اینجا نمی تونم کتاب بخونم؟ آخه مگه تو ایران هم چقدر کتاب می خوندم؟! اینکه اینجا دوستی ندارم؟ توی ایران هم که این اواخر دوستی نمونده بود. اصلا تو ایران بودم هم از زندگی عادی لذت می بردم؟ نه! پس مشکل از کجاست؟ چرا من خیلی وقته که خوشحال نیستم؟ بعضی مواقع زندگیم رو دوست دارم ولی چرا ثبات نداره؟ اینجا پیرمرد پیرزن هایی رو که می بینم اینقدر خوب و خوشحال زندگی می کنند از خودم خجالت میکشم.
اینجایی که دانشگاهم هست و من زندگی می کنم منطقه ایه که از مزکز شهر دوره و بیشتر ترک ها اینجا زندگی میکنند. به خاطر همین یه کم از بطن شهر و زندگی دور هستم. یک ماه اول رو توی شهر زندگی می کردم. اونجا که بودم صحنه های جالبی می دیدم. پیرمرد پیرزن هایی که از یک فرصت پشت چراغ قرمز استفاده می کنند و عاشقانه همدیگه رو می بوسند. پیرزن هایی که سرحال سوار دوچرخه هستند. معلول هایی که با یک ویلچیر برقی همه جا میرند. وقتی این همه زیبایی در زندگی هست چرا من نمی تونم لذت ببرم؟
...
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست...
پی نوشت:
ساعت 5 صبح شده. امیدوارم فردا بتونم به کارهام برسم.
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
