از گوشه خیابان در کنار جوی آب با قدم ها سریع راه می رود. خاطرات 25 بهمن تمام ذهنش را پر کرده است. "بن علی، سید علی، پیوندتان مبارک". دلهره از دست دادن دوستان. فریاد درون برای آزادی خواهی. گاز اشکاور. هجوم جمعیت به سمت عقب با حرکت موتور سواران ضد شوروش. انزجار از وضع موجود. انزجار از این سرکوب وحشیانه. شب ساعت 10 بعد از اینکه از تحصن در میدان آزادی نا امید شده بود به خانه برگشته بود. درب حیاط باز بود و مادر که دیگر از انتظار خسته شده بود پای در نشسته بود. با دیدن سعید بلند شد و بدون اینکه حرفی بزند به داخل منزل رفت. یک روز پر از اضطراب و خواهش. به داخل منزل که رفت اولین کاری که کرد تلویزیون رو روشن کرد تا اخبار ساعت 10 رو گوش کند. "امروز گروه های منافقین، سلطنت طلب ها و اوباش که به دعوت از سران فتنه به خیابان ها آمده بودند به ضرب و شتم عابرین پرداخته و بر آنها آتش گلوله گشودند که مردم به همراه نیروی های انتظامی به مقابله با آنها پرداختند. در این درگیری ها یک تن از بسیجیان به شهادت رسید و 150 نفر از افراد شرور و سازماندهی شده دستگیر شدند..." یک لحظه عرق سردی بر پشتش نشست و دلهره عجیبی در دلش نشست. دلهره ای که در تمام اعتراضات و درگیری های امروز تجربه نکرده.
ظاهر شهر آروم به نظر می رسید. انگار نه انگار 3 روز پیش در این شهر تظاهراتی بر پا بود. آسمان مظلومانه تمام فریاد ها رو در دل خودش نگه داشته بود و یک روز آفتابی رو به مردم شهر تقدیم کرده بود.
این ترس از چی بود؟ یک چیزی در ناخود آگاهش وجود داشت. سلطنت طلب ها، منافقین، خارجی نشینان که در آسایش هستند و از بیرون گود نظر میدن. و تمام تصاویر تاریکی که همیشه از تلویزیون پخش می شده و در ناخودآگاهش بود.این که در زمره اینها بود درونش ترس ایجاد می کرد؟ پس آرمان های آزادی خواهان اش چی می شد؟ خون هایی که ریخته شدند؟ کسایی که به دلایل سیاسی بازداشت شدند و معلوم نیست چه بلایی سرشون میاد؟ اینکه مخالف ساختار نظام بود؟ همین جور که راه می رفت برگه ای کنار جوی آب دید که نوشته شده بود "وعده ما 1 اسفند، روز هفتم شهدای 25 بهمن" یاد جمله محمد مختاری افتاد که تو صفحه فیس بوکش نوشته بود:

